وبلاگ شنگول مهندسی شیمی
دفتر ما هم به نامت باز شد
به وبلاگ شنگول مهندسی شیمی خوش آمدید.
راهنمای وبلاگ:
این وبلاگ یکی از زیر مجموعه های
گروه مهندسی شیمی دانشگاه تبریز petro85.blogfa.com است.
بخش های مختلف وبلاگ:
دفتر ما هم به نامت باز شد
به وبلاگ شنگول مهندسی شیمی خوش آمدید.
راهنمای وبلاگ:
این وبلاگ یکی از زیر مجموعه های
گروه مهندسی شیمی دانشگاه تبریز petro85.blogfa.com است.
بخش های مختلف وبلاگ:
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!
پسرها
با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک
کارت رو داخل دستگاه.......
دخترها
با ماشين ميرن دم بانک در آينه آرايششون رو چک ميکنن به خودشون عطر ميزنن احتمالاً موهاشون رو....
چند راه براي بازي کردن با اعصاب ديگران
1-روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب
بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه....
2-.....
درتمام انسانهای کره زمین 99.9 % شباهت ژنتیکی وجود دارد.
98.5 % از ژنهای انسان و شامپانزه یکسان هستند.
قلب انسان بطور متوسط 100 هزار بار در سال می تپد.
لئوناردو داوینچی مخترع قیچی است.
سطح شهر مکزیکوسیتی سالانه 25 سانتی متر نشست می کند.
.........
بقیه در ادامه مطلب
روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. در رستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟... نه. نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
- عمو... میشه کمی پول به من بدی؟
- نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست.
- فقط اونقدری که بتونم نون بخرم.
- باشه برات می خرم.
صندوق پست الکترونیکی من پر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم....
متن کامل در ادامه مطلب
اشخاص شاد با زندگی همراهی می کنند.!!!
هر کسی تقدیری در زندگی دارد و این به عهده خودش است که با قسمت خود بجنگد یا با آن همکاری کند اما ایا این حرف به این معنی است که با قسما خود بجنگند یا با آن همکاری کند. اما ایا این حرف به این معنی است که فرد باید دراز بکشد و بگذارد زندگی روند خود را طی کند؟
مسلما نه! در عوض می تواند روشی در پیش گیرد که به بهترین وجه ممکن با مسایل مواجه شود و حداکثر تلاش خود را در این زمینه نشان دهد در ان صورت متوجه راه های جدیدی می شود و با کشف آن ها انرژی تازه ای کسب می کند . زندگی می خواهد شخص , تقدیر و سر نوشت خود را بفهمد آیا ترجیح نمی دهید به جای جنگ با زندگی کنار بیایید؟
آرامش ابدی
با آرامش وارد بخش اورژانس بیمارستان شد . به نزد پرستار بخش رفت . پرستار در
حال جابجا کردن پرونده های بیماران بود .
روبه پرستار گفت : « ببخشید ، من تیرخوردم ، امکان داره تیر رو از بدنم در بیارید ،
خیلی اذیتم می کنه . »
پرستار سرش را بلند کرد و نگاهی به مرد انداخت و گفت : « می بینید که الان
کار دارم ، لطفا توی سالن انتظار بشینید تا کارم تموم بشه ! »
پرستار بعد از تمام شدن کارش به سمت سالن انتظار رفت . با تعجب دید ،
شخص مراجعه کننده ای که می گفت تیر خورده ، مُرده است .
پرستار با دیدن این صحنه با ناراحتی گفت : « من که بهش گفتم کار دارم ، باید منتظرم
بمونه ، تقصیر خودشه که منتظرم نموند ، اصلا از آدمای عجول خوشم نمی آد ،
همون بهتر که منتظرم نموند . »
مرد: دختره خير نديده! تا نكشمت راحت نميشم!
زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا يه بار بلند خنديده!
مرد: بلند خنديده؟! اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده میشه و دختر گناهكارشو میبخشه!)
زن: آقا خدا سايه شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.
نيم قرن بعد ، سال 1280:
مرد: واسه من میخوای بری مدرسه.......
مشخصات یك دختر خوب
یك دختر خوب موقع راه رفتن به 1000 تا پسر فكر نمی كنه
یه دختر خوب واسه ادعای بزرگی سیگار نمی ذاره لای لبش ،قلیون نمی كشه و ادا در نمیاره
یه دختر خوب تفاوت بین خودش و یك

شعر زمان ما - فروغ فرخزاد، شعر فروغ فرخزاد از آغاز تا امروز شعرهای ...
فیلمی قدیمی و جالب از مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد
Forough Farokhzad شعر فروغ فرخزاد - فتح باغ

تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود
پايمال عابران کوچهها شود...
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست ِمست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
***
گفتم به خويشتن
آيا توان رَستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ
آئينه ی تمام قد ِ روبه رو شكست
چرا نمي گويند
كه آن كشيده سر از شرق...
چرا نمي گويند
- آن بلند اندام
سياه جامه به تن،
دلبرِ دلير،
آن شير
نويد روز ده،
- آن شب شكاف با تدبير
ز شاهراه كدامين ديار مي آيد
و نور صبح طراوت
بر اين شب تاريك
چه وقت مي تابد ؟
در انتظار اميدم،
در انتظاراميد
طلوع پاك فلق را،
چه وقت آيا من
به چشم - غوطه ورم در سرشك -
خواهم ديد ؟
***
بيا كه ديده من
به جستجوي تو گر از دري شده نوميد
گمان مدار كه هرگز
- دري دگر زده است
سپيده گر نزده سر، بيا بلند اندام
كه از سياهي چشمم
سپيده سر زده است
حمید مصدق
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....
متن کامل در ادامه مطلب
جزوه
ایكه بردی جزوه ام را اشتباهی، پس بده / جز فراموشی ندارم من گناهی،
پس بده
روسیه گردم بدون جزوه من در امتحان / از برای من مخواهی روسیاهی،
پس بده
روز وشب چشمم براه جزوه میباشد، بیا / گر تو هم داری چو من چشمی براهی،
پس بده
صد كلاه بوقی به سر دارم ز فرط تنبلی / تا نرفته بر سرم دیگر كلاهی،
پس بده
گیر ما دیگر نیاید جزوه، پس این جزوه را / مستقیما گر نمیخواهی، براهی
پس بده
جان تو مشروط میگردم، بجان مادرت / لازمش داری نگهدار، ار نخواهی
پس بده
جزوه از من میبری؟ من مركز نشرم مگر؟ / ای به قربانت شود جانم الهی،
پس بده
گر توهم مانند من بیجزوهای، باشد، بیا / مال تو این جزوه اما گاهگاهی ،
پس بده
چند ماهی مال تو، اما دو روزی نزد من / من نمیگویم كه آنرا چند ماهی
پس بده
از دعای هر شب و آه سحر اندیشه كن!! / تا نرفته بر فلك از سینه آهی،
پس بده
من نمیدانم چرا این جزوه را كش رفتهای / لعنت و دشنام و نفرین گر نخواهی
پس بده

پدر براي بار چهارم پرسيد: پسرم! اين چيه روي لبه پنجره نشسته؟
پسر اين بار عصباني شد و فرياد زد: اگر نمي خواهي بزاري که کتاب بخوانم بگو، پدر جان چندبار بگم که اون يه کلاغ هست و ديگه هم از من نپرس.
پدر نگاه خودش رو به نگاه پسر قفل کرد و گفت دقيقاً 60 سال پيش که تو در دوران کودکي خود بودي، من و تو اينجا نشسته بوديم و يک کلاغ در لبه پنجره نشسته بود و تو اين سئوال رو بيش از 120 بار پرسيدي ومن هر بار با يک شوق تازه به تو مي گفتم که او يک کلاغ است.